حرفها کشیده شدند به صلیب سکوت در آن هنگام که دو انسان دهان فرو بستند تا غرورشان وکیلشان باشند ودرآن زمان که اشتباها نگاهش را فریب پنداشت وباز هم دم نزدی وباز درآن روز که راحت خداحافظی کرد وراحتر فراموش و حل شدی درزمان لبهایت به جای باز شدن کشیده شدند زمان سریع می رود وفقط ردپایی ازتو باقی می گذارد و ایام
+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 8:38  توسط شیوا
|
مرگ را در چشمان عزیزانم باور کردم تو رفتی ولی روح ما را هم با خود خواهی برد و فقط از ما مجسمه ای باقی خواهی گذاشت تا وسعت پرواز تاققنوس مرگ وتو خواهی رفت اما خاطراتت در وجود من باقی است و نگاهت عموی عزیزم هیچ وقت فراموشت نمی کنم
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 22:9  توسط شیوا
|
رفتن به جایی که دنیایی دیگر بود درک کردنش وجودی می خواست که کمتر کسی اون رو می فهمیدصدایی که تو فضا می پیچیدحس خاصی داشت خدایا تو چقدرنازنینی که برای دیدنت باید زندگی رو زیر پا گذاشت آری از جایی که متولد شدم دور افتادم واز لحظه ناب کودکی به دور دسترین نقطه خیره شدم به ادمهایی نگاه کردم که نسل شان تنهایی است وهیچ پیوندی میان ما نیست گر چه کنار هم و پای پای یکدیگر راه میرویم و کسی را فریاد میزنیم که مونس تنهایی است ولی چرا ما با هم بیگانه ایم و این سوال در ذهنم تداعی می کند که نسل پیغمبری تنهایی است واوج بی نیازی نادانی است

+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 22:1  توسط شیوا
|
گر چه در خور زیبایی تو نیست غزل برای از تو سرودن بهانه ایست غزل قسم به صبح وشب تو امان چشمانت قسم به عشق که یک عمر با تو زیست غزل شبی که پنجره ای رو به عشق وا کردیم کسی ندید که از شوق می گریست غزل هنوز می تپد ان شعله زیر خاکستر ببین از آتش عشقم زبانه ایست غزل
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 21:49  توسط شیوا
|
چه کسی پرسید حالم را
چنان که باز بگویم از حس شرجی ام از احساس فرو ریخته بر مردابم ان چنان بی هوا به گذشته پرتاب شدم که حالم از هوایت پر شد از عطش هوست می سوزم ولی دم زدن بی فایده است چرا که خاطره ات خا طره ایست جا مانده در زمانی دوردورترآنکه حتی لحظه بوسیدنت به فکرم خطور کند
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 21:21  توسط شیوا
|
در لحظه ای یافتمت همانگونه که بی اختیار به طرف هم نگاه کردیم و بی خیال قصد همدردی داشتیم و نمی دانستیم بارها از یک خیابان گذشتیم بارها گفتیم حیف کاش زودتر هم دیگر را می دیدیم اما همیشه یکی از دو نگاه شیطان تر است نگاه تو نگاه دیگری را
یافت و نگاه من به دنبال نگاه از دست رفته اش می گردد در همان خیابان
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 22:37  توسط شیوا
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 15:28  توسط شیوا
|
زمان درروی دیواری مه گرفته از حرکت باز می ماند ومن هراسانم که ایا سیاهی شب را باور کنم و این سکوت ثا نیه ها به تلخی قهوه ای می ماند که اینبار هیچ نقشی بر ته آن نبسته ودودی که هر مسافری پتکی به آن می زند وورقهایی که هرگز نوشته نخواهد شد چرا که دیگر حرفی از تو باقی نمانده است که باز بگویم پس همراهی ام کن ولی چه دیر چرا که من سالها ست تن یخ زده ام را در برابر هیچ حرارتی اشکار نخواهم کرد
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 12:23  توسط شیوا
|
بگذار بمیرم که دگر همسفری نیست

در سینه من فرصت عشق دگری نیست بعد از تو دلم عرصه تکرار بلا بود آری دگر از عشق در اینجا خبری نیست ای مطلع موهوم غزلهای جدایی تصویر تو در باور چشمان تری نیست ای عشق برو خیمه به صحرای دگر زن در سینه من فرصت عشق دگری نیست
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 10:50  توسط شیوا
|
تمامی ستا رگان به صف شدند تمامی قدیسان اهو رایی را نشان دادند

تمامی آسمان فرش چین قدم هایش شدند تمامی ماهیان سیراب مهبتش

شدند تمامی پریان قصه عشقش را باور کردند وتکرار نامش را آرزویی بر لبها پنداشتند

و اکنون مادر را با کدامین نگاه مقدس بشماریم وقتی دست هایمان برای درک احساسش
سرد است
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 10:38  توسط شیوا
|
هیچ کس حیرانی ام را حس نکرد

لحظه ویرانی ام را حس نکرد در تمام لحظه هایم هیچ کس

خلوت پنهانی ام را حس نکرد ان که سامان غز لهایم از اوست

بی سروسامانی ام را حس نکرد اسمان غم گرفته با دلش

برکه طو فانی ام را حس نکرد انکه اول به دیدارم شتافت
رفتن پا یا نی ام را حس نکرد
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 14:30  توسط شیوا
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 14:1  توسط شیوا
|
ا مروز روزی که به اوج رسیدم
احساسم بهم میگه که منم وجود دارم و دوباره متولد شدم 

یه احساس ناب وکودکانه که هر کس به نوبه ای احساسش میکند و صدایی درون وجودم فریاد میزندکه یک سال دیگر از لحظاتت در کنار کسانی گذشت که که هر کدام ثمره ای در تغییرم شدند تا درک کنم بودن را

+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 13:52  توسط شیوا
|
عقربه ها به حرکت در امدند روز موعود فرا رسید ثانیه ها خوشبختی را بهاتش کشیدند این اوای کسی بود که وجودم با او گذشته بود با حرمت اسمش تمام خاطرات را در هم شکست با لب گشودن رازش مرا از خود گرفت واکنون گل سرخی که رازش مخفی مانده بود در وجودم حک شد صداقت را از چشمانم ربود نگاهم را به بازی گرفت و کسی را هم پرواز خود دا نست که روزی همدم تنهایی ام بود شاهد دقایقم بود
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 19:38  توسط شیوا
|
یا دش بخیر روزی که بر ای اولین بار پا توی کوچه ای گذاشتم که تمام روز هاش خا طرات است تک تک لهظه هایش یادا ور دوستان خوبی بود که وجودم با اونها گذشته بود دوستانی که نیمی از زندگیمو تشکیل دادند و تنها مو نسی که برام باقی ماند دیگه به وسعت حظورش پی می برم و از اون روز ها سیزده سال می گذره و اون کسی نیست جز اوا

+
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 9:1  توسط شیوا
|
+
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 0:37  توسط شیوا
|