تا برای دیدن کودکش او را در آغوش بگیرد
چه کسی مهر ورزیدن را می آموزد وقتی دنیا با بی مهری هم آغوش است
باز کدامین گناه بدون حقیقت مخفی خواهد ماند
کدامین کلام بوی نیرنگ نمی دهد
آیا سلامی بدون پاسخ زیباست
می توان گفت لبخندی بی غصه وجود دارد
چه دنیایی پاک تر از کودکی است
ومن به چشمان نا فذشان خیره خواهم شد
تا در دستان کو چکشان احساس کنم
عشقی که سالها به دنبالش بودم
پشت آن دری که نورش همه را مجذوب خواهد کرد
پشت آن در
در نگاه خسته ام کودکی ام مرور
می شود در اوج صدایم صداقت
تو نمایان می شوددر سالهای
گذشته ام دستهای تو گرمی شبهایم بود
درخشش ستارگان مردن خاطرات باور
نمی کنند خنده هایت در نهایت سادگی
قلبم را به بازی می گیرد و حال با
گذشت روزها به تو خواهم گفت
ای تنها یاور روزهایم تولدت مبارک
آیا بازگشتی دارد آیا قلبی منتظرت هست یا پایان همه
چیز است ودر لحظه هایی که هیچ وقت ثانیه ها در آن
حرکت نکرد وتو را در محلول زمان حل کرد وبه دست
فراموشی سپرد وکابوس مرگ را با ناقوس جدایی
به صدا در آورد واکنون من رادرآغوش کشید ولی
چه بی هدف که مرا دیوانه خطاب کردند
چه کسی درد مرا پایان داد
چه کسی حرف مرا با میل خواند
چه کسی بار گناه را در شب ازنگاه پیرزنی مخفی کرد
چه کسی عشق را بوسه ای بر لب دیوار حقایق دانست
چه کسی باران را با تمام لذتش باور کرد
چه کسی کندی ثانیه هارا پایان نگاهم دانست
تمام ثانیه هایم را به آتیش میکشه بهترین روزهایم را از دست دادم
صداقت را توی کوچه هایش از دست دادم بهترین دوستام که تمام
کودکیم با هاشون گذشت بازی کردناش قهر وآشتی هاش فقط
خا طراتش برام باقی مونده حالا از اون روز ها تنها یادگاری که
برام مونده تنها همدمی که باهاش بزرگ شدم آوا است