تبليغاتX
کیش شدن دربازی عشق
شعر
وقتی سردی تو صدات کوه یخکم مییاره

                                       چه برسه به من که تاب شب روهم نداره

تازه پیدات کرده بودم نیمه گم شده پازل

                                    زندگیم تو بودی راستی راستی آخر بازی

همینه این پرنده دل تو باز دوباره پر کشیده

                                             تازگیها عشق یعنی اسم مستعار

جدایی یعنی دیوانه تو بودن وراه را ندیدن

                                           لعنت را دادم به آشنایی .. نفرین

رو به جدایی سهم تو هوس وبعد رهایی

                                           کاش دلداده نبودم به تو سر سپرده بودم

                 کاش عاشق تو بودم

 {نوشته از یک دوست}    

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 9:8  توسط شیوا  | 

دراین شب تاریک .در این گرداب گناه.بر این

دنیای کوچک خواهم خندید و به صدای

 زوزه های باد گوش خواهم داد انسان هایی

را خواهم دید از جنس آتش و از خود خواهم  

پرسید آیا ققنوس مرگ خود را باور دارد و اشک

خواهم ریخت برای کودکان بی خانمان و مهر 

سکوت را از لب ها پاک خواهم کرد .قدم هایشان را

خواهم شمرد تا جاده های بی انتها و تا بحال از خود

 پرسیده ام اینجا کجاست .......

که عشق را حراج می کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 19:24  توسط شیوا  | 

به تمامی لحظات فکر خواهم کرد/

به تمامی دقایقی که خواهد گذشت

هنوز آدمهایی پیدا می شوند که از سر/

بی نیازی با لبخندی بی دریغ نیازمان را

پاسخ دهند هنوز چکاوک هایی پیدا می شوند/

که دنبال مقصدی نداشته می گردند

هنوز چشمان مادرانی در انتظار درخشش/

ستارگان به سوی نیاز خواهند بود

و هنوز دقیقه ها مردنم را باور ندارند

 چرادرخت آرزوها دروغ را سر مشق خود قرار دادند

و حال تلخی زبانم تو رارها کرد

و من آسوده خاطر چشمانم را خواهم بست

و هیچ گاه نور را نخواهد دید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 18:11  توسط شیوا  | 

دخترک چشمانش را باز کرد

                                به گذشته پوزخندی زد

آرامش را در آغوش کشید

                              زیستن را تجربه کرد

پنجره را کنار زد

                         دنیا ناگاه چرخید

نگاهش به آسمان خیره شد

                             تمام وجودش لرزید

چشمانش محصور شد

                           وعشق را حس کرد

لبهایش برای باز گو شدن

                             رازش سکوت کرد

یادش پر از وسوسه بود

                            قدمهایش پر از تردید

و خاطرهاش پر از گمنامی

                              صداقتش به تازیانه

 سپرده شده بود

                  وآیا شما دخترک را دیدیه اید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 18:50  توسط شیوا  | 

امروز هوا گرفته بود  و بد جوری هوای باریدن کرده بود آدمها

هم دیگه پای موندن نداشتن هر کجا را نگاه می کردی

مرغ ها ی عاشق در جستجو لحظه ی شادی روی لبها

بودند صدای خنده هاشون توی گوشم می پیچد

پابه پای هم عشق رو جستجو می کردن

کاش تمامی زندگی عشق گم شده ای

بود در نگاه خسته کودک ......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 18:3  توسط شیوا  | 

جاده ها در کمین اند            نگاه ها سایه فکندند

گل ها برای بوییدن               تمایلی ندارند ماه

با تمام صداقتش در               لکه های نیرنگی بزرگ

پنهان است دیگر                   عابران به خستگی راه

نمی اندیشند و                    عاشقانه دل می بازند

به تصویری که در                  آینه می بینند در بوسه ای

از جنس مرگ با                   لبخندی فریب انده به میهمانی

خوابی می روند که              فردایی ندارد بی انگیزه خیره

می مانند به رقص                عقربه ها در حضور واژه ها

                در لابلای صورتک ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 11:14  توسط شیوا  | 

این لحظه را باور کن

صدایی مرا به خود می خواند

شهرزاد قصه ها دوباره آغاز کرد

این بار از انتهای ماجرا

غربت کوچه ها را به یادم آورد

نشانی که پیمانی بود به

شب نیلوفری ار میان خلوت

نگاهها و تقدس نگاهت

همیشه خورشیدی است

در پشت پلک های مه آلود

پنجره ها وآسمان به سیاهیش

ایمان می بخشد تا پرواز

کلاغ ها را به نمایش بگذارد

ناقوس ها برای همیشه

بی صدا به دیدار خدا می روند

و دستانم دیگر بغض شیشه ها را

حس نمی کند دیگر غمی زیبا نخواهد

بود دیگر نگاهی به دریای نگاهم

نفوذ نخواهد کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 10:13  توسط شیوا  | 

امروز عیدقربان هوا هم خیلی گرفته فکر می کنم دلش می خواد

با آدمها حرفی بزنه

آیا امروز هم :روزی از روزهای خداست

پس به امید آن لحظه که دلهایمان

به پاکی هوای شهرمان باشد

عید قربان مبارک باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 9:58  توسط شیوا  | 

زمان در روی دیواری مه گرفته از حرکت

باز می ماند ومن هراسانم که آیا سیاهی

شب را باور کنم و این سکوت ثانیه ها

به تلخی قهوه ای می ماند که این بار

هیچ نقشی در ته آن نبسته و دودی که 

 هرمسافری پتکی به آن می زند و ورق

هایی که هرگز نوشته نخواهد شد چرا که

 دیگر حرفی از تو به زبانم جاری نمی شود

پس ای تنهایی همراهی ام کن تا نفسی در

وجودم باقی است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 13:35  توسط شیوا  | 

این منم روبروی آینه هستی

این منم بی جرعه ای عشق و

بی تاب مانند کودکی در بستر

تقدیرم رهایی در بادی است

که مسیرش را فراموش کرده 

دستانم به انجمادی یخ و راهم

با خارهای نگاهت پوشانده شده

آسمان امانتش را به چشمانم

داده تا گذشتن از تو را سرنوشتی

بدانم که رقم خورد و گل سرخ دیگر

میلی به زیبایی ندارد چرا که تو با

دیدار دیگری همراه شدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 11:9  توسط شیوا  | 

از دستت رنجیدم ولی چیزی نگفتم                 

با دیگری دیدمت ولی چیزی نگفتم

کلی به دیگران سفارش کردی من چیزی نفهمم

ولی این نکته رو فهمیدم و چیزی نگفتم

چرا دنیا پر از حادثه های و ارونه

عاشق کسی که عاشقی نمی دونه

من به دنبال تو وتو به دنبال کسی دیگه

هیچ کدوم از ما به اون یکی راست نمی گه

من واسه چشمان نازنین تو یه دیو ونم

من دوست دارم ولی علتش رو نمی دونم

نوشته ای از یک دوست

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 9:35  توسط شیوا  | 

عقربه ها به حرکت در آمدند

روز مو عو د فرا رسید

ثانیه ها خو شبختی را به آتش کشیدند

این آوای کسی بود که

وجودم با او گذشته بود

با حرمت اسمش تمام خاطرات را

در هم شکست با لب گشودن رازش

مرا از خود گرفت واکنون گل سرخی که

رازش مخفی مانده بود در وجودم حک شد

صداقت را از چشمانم ربود

نگاهم را به بازی گرفت

و کسی را هم پرواز خود

خواند که روزی همدم تنهاییم بود

شاهد دقایقم بود

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 9:23  توسط شیوا  | 

چشم جان من به ناکامی گریست

برق اشکی در نگاه او دوید

نسترن ها سر به زیر انداختند

ماه را ابری به کام خود کشید

تشنه   تنها    خسته جان      آشفته حال

در دل شب می سپردم راه خویش

تا بگریم در غمش دیوانه وار

خلوتی می خواستم دلخواه خویش

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 22:58  توسط شیوا  | 

آه چقدر بی تابم        

مثل ماهی بی آب

مثل شاپرکی بی بال

بی احساس تر از سنگ

دوریت را با آب بازگو خواهم کرد

دل تنگ تر از آنم که صدایت را

خواستار باشم وای که چه شبهای

دلگیری است یاد تو است در یادم

اسم تو رو لبهایم اما با یک مکث

تو فقط خاطره ای در یادم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 21:11  توسط شیوا  |