تبليغاتX
کیش شدن دربازی عشق
شعر

چهار دقیقه به افق راهی است

که فردای مرا می سازد

اگر از غربت شبهای هوس دورتر است

به غمی که قلب ها ی سیاه صداقت را

توشه معرفتی می دانند اگر از دیدار

گناه پاک تر است به تجلی نور تو را

 راهی است به قطرات شبنم

لطافت را به غمی می بخشم

به افق را هی است که مرا خواهد

برد بالای آن کوه بلند که

فردای دگر است

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 19:5  توسط شیوا  | 

زندگی در پس پرواز قناری زیباست

زندگی شعله چراغی گرد سوز است

که می سوزد از تلاطم تاریکی

زندگی خواب کودکی است که پلی

خواهد ساخت به فرداها

زندگی پشت یک قاب شکسته مخفی است

زندگی غباری است که پشت

پتک مسافر می دهد جان

زندگی حس غریبی است

که در نگاه پیرزنی می یافتم

زندگی تکرار روزها را به

صدای پرواز شاپرک ها می بازد

آری زندگی در پشت پرده ها

پنهان است  که تو را خواهد برد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 22:57  توسط شیوا  | 

اگر از پايان گرفتم غمهايت نااميد شدی>بياد بياور که زيباترين صبحی که تا بحال تجربه کرده ای>مديون صبرت در برابر سیاهترين شبی است که دليل بر تمام شدنش نيست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 11:40  توسط شیوا  | 

می خواهم بالی تا به اوج روم

می خواهم لمس کنم تنهایی را

من  نفرین  شده  پاییزم

تو نگاهم حسرت

گلویم بغضی است

 که فرو خواهم برد

در پس دیواری بلند

دستی خواهم برد

تا در آن کوچه بمبست

به بلندای شب بیداری

تو را خواهم دید

گر چه دورتر از پرواز

شب مرغابی به تو

سوگند که تو را در

خاطره ها تنهایی است

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 10:45  توسط شیوا  | 

امروز روزی که می تونیم تمام تقدس عشق را

با یک نگاه بیان کنیم.روزی که تنها واژه راتوی

وجود تنها معبودمان بیان کنیم امروز هر جای

 دنیارا خیره بشیم کلام عشق بیداد می کند

به امید آن روز که به وسعت عشق پی بریم........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 18:49  توسط شیوا  | 

بهاران را به خاطر بسپار

آن زمان که رفتنم را

نظاره گر شدی خاطرات را از

 من بگیر خطوط ذهنم را پاک کن

آیا شکایت دلم را می شنوی.........

آن زمان که در تلاطم نگاهت دیدم او را

به باران سپردم گذشته را....

آری این هم سرنوشتی است

که تکرارش عادتی است

در ذهن فرسوده ام

بی هیچ انگیزه ای

کوچه ها را قدم خواهم زد

با تردید از گذشته

که تو همانند نگاهت در وجودم

 باقی می مانی..........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 18:42  توسط شیوا  | 

کوچه ها تاریکند ./

مه آسمان را فرا می گیرد.بادها شروع

به وزیدن می کنند.نگاهم جستجو می کند

 تو را در اوج ناباوری ./دستانم می لرزد باور

ندارد واژگون شدن خاطرات را و من هراسان

از کنار قدم ها یت دور میشوم فکرم کشش

را از دست داده ناگاه لحظه آخر به یادم می آورم

قطره هایی از چشمانم به یادگار پشت شیشه تو

را مجسم می کند .یادت هست حس غریبی که

در چشمانمان اوج می گیرد ورازی که مخفی

می ماند .در مردابی از گناه که من دیگر نخواهم

بخشید دستانت را حتی با کوچ پرستوها

اما به یاد داشته باش غربت نگاهم را.........

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 21:33  توسط شیوا  |