به کدامین اندیشه می نگرید!
در ته تاریکی وجودتان چه کسی
پا به رفتن دارد؟.................
ای تکیده درختان به خشکیده ترین
لحظات اندیشید ؟ نیم نگاهی به
جوی های مرده به شباهنگ دقدقه ها
انداخته اید درانتهای خورشید زمان
خاموشی ستارگان را دیده اید
تا به فانوس بیندیشید....
ای روح های مرده به زیستن
به تسخیر تفکر کرده اید
پا به خیال زیستن گذاشته اید
تا کنون بوسه ای از مرگ چشیده اید
آیا این خیابان به تلخی می نگرد
ولبخند بی مانندت حتی در عصر
بی تفاوتی و بی نیازی تو هستی
و نگاه محسور کننده ات حتی در میان
آلبوم قدیمی ام تو هستی و عکس رنگ
باخته ات حتی در لابلای کودکی ام تو هستی
وشادی بی مانندت حتی در میان دود گرفتگی
این روزهایک سال دیگر هم خواهی بودهمیشه ساده
بمان تا در قرون حک شوی و شیوا بمانی
(نوشته شده آوا )
می توان همانند گل ها معرفت را آموخت
می توان ثانیه ها را باور کرد
به بلندای شب نیلوفری
عشق را با اعماقش به زیبایی
بهار سوگند خورد
میتوان طلوع خورشید را تششع
وجود سبزت دانست
آری بهار زیباست به شکوه
جاودانگی طلسم زندگی.......
یافتم کسی که با روحم آ شنا بود گویی او را در جایی دیده
بودم شاید در کودکی ام ! در اوج جونی ام ! از او یادی است

که مرا خاموش نگاه می دارد .دنبال ردپایش گشتم تا بیابم
همه حس زیبایم را؟او غریبه ای بود که نزدیک تر از تپش
قلبم بوداو را در خاطراتم تماشا می کردم و لمس می کردم
احساسش را ...و اکنون نیازی به طنین صدایش ندارم چرا
که دستانم حسی ندارد .چشمانم او را نمی بیند آیا شمارش
نفس ها یم را می شنوی؟ شاید روحم به جستجو یت رود
آن لحظه که نا قوس مرگ به صدا در آید......