می پذیرم بودن را
پی قاصدکی می دهم
دست به آینده باد

در کنارم می گریزند
به بالین خدا می رهم
تا اوج به تسخیر زمان
گله ای نیست اگر زیستن را
پی عادت به کنار لبه طاقچه ای
می شانند اگر از باده مستی
مرا می یابند به کنارت نخواهم
برگشت که طنینت مرا آزادی است
من تو را می یابم در ته فرداها
گله ای نیست
اگر از بیدارم و تو بی خواب
کنارم پی تاریکی شب می نگری
می شود مردن را توی پستوی
زمان گم کرد .....
گله ای نیست
یک نفر در خواب می دهد جان
آن لحظه که احساسی مرا
می برد تا اوج زمان
چه کسی در خواب گلی
می برد دست بر آن سوی زمان
چه کسی در یاد فراغ
می دهد فانوس به تقدیر جهان
پشت تنهایی شب یک نفر
باز به آواز سکوت
قلب تسخیر شده را
می فروشد بر آن شام غروب
یک نفر پشت آن نام حضور.......