سر به فلک می برد دنیای اهو راییمان
شکوه ای نیست اگر به لب هایمان
مهر سکوت می زنند دست هایمان
آزادی را می جوید
آزادی که در نگاه ها گم می شود
و ما نمی اندیشیم به فر دایی
که وجود دارد دست هایی که
بی گناه آلوده است و ما ندانستیم برای چه ؟
سرز مینی که ما را می یابد ذر اوج
نیستی در پایان راهی که
صدایمان در گلو خاموش می شود
اي همه وجود من نبود تو نبود من
