واژه ها کلا مشان را فرا موش کرده اند
و نفس می خواهند ومن بی هویت
از کنارت می گذرم فاصله ها تا سقوط بغض ها
چند قدم نزدیک است حسی در دلم شعله ور می شود
آیا شمارش نفس هایم را می شنوی.......
تو در خواب پر از دلهره ای ومن...
گوش می دهی صدای هق هق زنی
که روزی مادر می نامیدی در حضور بستری از خاک
در تلاطم یادها به دورت حلقه می زنند
و من نگاهی به چشمانت در عمق سیاهی می اندازم
نترس شبی تنها در لا بلای سنگ ها خفته ای
من ثانی ها را برای رسیدنت به تو می شمارم
مرگ چند قدم با صدای خش خش برگ ها فاصله دارد
از حضور سنگی آدمها می گریزم
تاتو را در اوج زیستن به یاد آورم
تو در سکویی از پرواز...
در تک تک سلولهایم جاری خواهی بود
تا پستوی حیات..
فانوسی در بر می گیرد
چراغی از نیستن را
به ستاره ها می نگرم
کسی از دور ندایی می خواند
و من ساده.....دل به جاده ها می سپارم
کلامی که باورش نا گذیر است
آری به یکباره آغاز می شود
عشقی که گذشته را در بر دارد
در کنج قلبی شکسته
در تقلایی از بودن
به آوای صدایش می نگرد
منجمد تر از یادها
در دست می گیرد قلب
یخ زدهاش را....
باور ندارد تظاهر زیستن را
لبخندش او را می خواند
در پس کوچه های دیدار
آری تظاهر به خندیدن را....