آن زمان که وسعت بودن را به خاموشی می سپاری
زمانی قلبهایمان گره می خورند و زمانی تنفر جایگزین
می شود کاش عشق فراموش می شد ای کاش
عاشق نمی شدیم ای کاش بودن را به آتش
می کشیدیم و ای کاش برای زیستن دلی را
نمی شکستیم که خوشی را بر گزینیم چرا
که آن وقت دلی را می شکستیم آرزو به
خاک سپردیم برای نابودی لحظه ها یک
قدم کافی است تا پلی را بر هم ریزد
و یادی را در دلها خاموش کند و پر شود
ار نفرین که زندگی را به آتش می کشد
و تنی را خسته در لابلای جاده فراموش می کند
چرا که مه ای راه می گیرد و فرسنگ ها
فاصله را پر رنگ می کند آری این گونه است
معمای بودن و من در جدول سرنوشت حل
شدم و گمراه از نبود باور هام این جاده ها
بودند که مرا بر راهی نرفته جا گذاشتند
تا با خود به گور برند
عشقی که مرا نابود کرد اری......