فانوسی در بر می گیرد
چراغی از نیستن را
به ستاره ها می نگرم
کسی از دور ندایی می خواند
و من ساده.....دل به جاده ها می سپارم
کلامی که باورش نا گذیر است
آری به یکباره آغاز می شود
عشقی که گذشته را در بر دارد
در کنج قلبی شکسته
در تقلایی از بودن
به آوای صدایش می نگرد
منجمد تر از یادها
در دست می گیرد قلب
یخ زدهاش را....
باور ندارد تظاهر زیستن را
لبخندش او را می خواند
در پس کوچه های دیدار
آری تظاهر به خندیدن را....